تبليغاتX


حاج آقا یا حق
<script>window.location="http://www.yahaq.org" </script>
به نام خدای فنا ناپذیر هستی

سلام

این  سلام یه جوراییه

بوی خداحافظی می ده

نمي دونم ۳ سال پيش چطوري و با چه انگيزه اي اين وبلاگ بالا اومد

اما مي دونم كه هدفمو تو اين وبلاگ انتخاب كردم و گم نكردم
نوشتن رو ياد گرفتم و ...

با شما آشنا شدم شما وبلاگنويسان
و با خيلي هايي كه وبلاگ نويسي رو ترك كردند

امروز و حالا

حاج آقا با همه شما خداحافظي می کنه

فقط اسباب کشی

اسباب كشي از همسايگي كنار دوستان خوب و .... بلاگفا به یا حق

باز هم حاج آقا  در یاحق دات اورگ منتظر شما هست.

مثل هميشه

یا حق...

براي آخرين بار

خدا كنه بباره

تو اين شب كويري

يه قطره از ستاره

هميشه بودي و من

تو رو نديدم انگار

بگو بگو كه هستي

براي آخرين بار...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 17:48  توسط سین.میم  | 

 

يكي از بزرگان مي فرمود: « در سفري كه به شام مي رفتم و  ماشين شخصي با خانواده ام هم سفر بوديم، حدود 200 كيلومتر كه به شام مانده بود، عيبي در موتور ماشين پيدا شد كه به هيچ وجه روشن نمي شد، در اين اثنا يكي از خويشان در بيابان با ماشين بنزش پيدا شد و با كمال محبت ماشين ما را بُكسل كرد و به شهر شام آورد ولي از اين وضع من خيلي ناراحت بودم. آن بزرگوار مي گويد: به حضرت زينب عليها السلام عرض كردم كه : چرا ما با اين وضع در سفر اول وارد شام شديم؟ شب در عالم رؤيا خدمت حضرت زينب عليها السلام رسيدم، آن حضرت در جواب من فرمودند : آيا نمي خواهي شباهتي به ما داشته باشي؟ مگر نمي داني كه ما در سفر اولي كه به شام آمديم اسير بوديم چه سختي ها كشيديم تو هم چون از ما هستي (منظورشان اين بود كه چون تو سيد و از ذريّه ما هستي) بايد در اولين سفري كه به شام وارد مي شوي اسيروار وارد شوي. گفتم: قربانتان گردم قبول كردم و با اين توجيه همه خستگي سفر از بدنم برطرف شد.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 9:5  توسط سین.میم  | 

مطالب قدیمی‌تر