تبليغاتX


حاج آقا یا حق
<script>window.location="http://www.yahaq.org" </script>

000
مدتي است كه اذيت مي شوم
تقريبا يك ماهي است كه از آن حادثه دلخراش مي گذرد
واي چه دردي
هنوز در خاطرم هست چه زخمي و كشته اي داشت !
سعي مي كنم فراموشش نكنم.
باور نمي كنيد به هوا بلند شد و به محكم به سنگي برخورد كرد. چه ضربه اي
مخ آدم تكان مي خورد.

بگذار واضح تر بگم:

صبح بود و هوا مطلوب هنوز گرماي خورشيد رو در اين تابستان گرم حس نكرده بودم كه به طرف حياط حركت كردم.
و از پله ها پائين آمدم موقع برگشت براي اينكه  زودتر به اخبار ساعت 7 برسم تا اطلاعي از جنگ ديشب اسرائيل و دفاع حزب الله بدانم با سرعت مي دويدم و براي اينكه از پله ها بالا نروم به هوا پرديدم
اما ناگهان!!!
ناخن شصت پاي چپ بنده كه در حوادث گوناگون ديگري ضربه ديده شده بود محكم به يكي از پله هاي سنگي خورد و ...
خون بود و ضد عفوني پنبه و دستمال هاي قرمز شده
ناخن در اثر ضربه تكان خورده بود آثار شكستگي روي آن معلوم بود.
زير آن هم خون ها مرده بودند.
فهميدم كه بايد با اين ناخن خداحافظي كنم
چرا كه چند وقتي مهمان من نيست
خب ما هم نشستيم تا اندر فوائد ناخن بگويم و بشنوم
گفتم:ميداني حكمت ناخن چيست؟
گفت:زيبايي
گفتم آره، زيبايي خيلي گوشهاي اندام ما را زيبا كرده اندامي كه به ناخن ختم ميشود
گفتم ديدي گوشه هاي كتاب را چسب مي زنيم تا در موقع استفاده برنگردد و خراب نشود
يكي از حكمتهاي ظاهري اين ناخن همين است
بگذريم از فايده هايي مثل پرتغال پوست كندن، خراشيدن صورت ، لاك زدن  و پيچ بازو بسته كردن و ...
تازه فايده هايي كه زيرش هست و ما بي خبريم.
الان كه يك ماهي از آن حادثه مي گذرد و كلي گلبول كشته شده اند
ناخن خشك تر از هر روز مي شود و بد قيافه تر
در ضمن تكان هم مي خورد كه همين روزها برود سطل آشغال
لپ كلام:
ناخنم را كه با اين وضع مي بينم مي فهمم كه زنده ام
گر چه ناخن خشك شده و تكان مي خورد اما يكي ديگر در خواهد آمد و گرچه بد قيافه مي شود اما بدنم هر روزتازه تر مي شود و آماده رشد مي شود

رشد بسوي حق

بسوي كمال

پس بشتاب


حي علي خير العمل

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 9:7  توسط سین.میم  | 

 

 | سراب در بيابان


در بياباني داغ و بي نهايت اسير سرابها شده ام
سرابي که نه من را به هدف خواهد رساند و نه غير مرا رسانده است
رهايم در اين کوير در اين شوره زار در اين شنها و ماسه ها
شنهايي که باد، آنها را به هر سو مي برد
گوشهايم صداي زوزه باد را در چرخش ميان زمين و هوا مي شنوند
و ديگر هيچ نمي شنوم هيچ
تشنگي مرا هلاک کرده است تشنگي
و ترس از مرگ در اين کوير، تنها و سرگردان، خسته و بي هدف مرا به تلاش براي فرار از آن وادار مي کند
به اين سو و آن سو
و به دنبال سايه بان حتي يک سايه بان
اما ديگر به چشمهايم هم اعتماد نمي کنم
و اين ظلمات است تاريکي، تنهايي و خسته گي
خسته از زحمت براي هيچ و پوچ
به دنبال خود مي گردم و هيچ نمي يابم
و تنها به يک چيز مي انديشم


الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور
(خدا ياری رسان مومنين است و آنان را از گمراهی ها نجات می دهد)


و من ايمان دارم
ايمان به يک ياري رسان و مي دانم که خواهد آمد
اميدم به اوست به يک تکيه گاه امن و نوايي دل بر

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 4:52  توسط سین.میم  | 

مطالب قدیمی‌تر