|
به نام خدا
امروز كه مي نگرم مي بينم كه به كجا رسيده ام؟ در حالي كه همين خاطرات چند سال پيش هنوز در پس پرده افكارم قرار دارد خاطراتي كه نه چندان بد و نه چندان خوش هستند. اما علاقه من به مرور خاطرات مرا از زمان عقب انداخته و افسوس مرا بيشتر كرده است. انگار همين ديروز بود! اين تكه كلام همه ماست؛ موقعي كه مي فهميم ديگه دير شده موقعي كه از روي تعجب اما آگاهي از گذشت زمان مي خواهيم به نوعي افسوس بخوريم انگار همين ديروز بود! ولي انگار همين فردا است كه خواهد آمد و به ديروز مبدل خواهد گشت در اين ميان چه خواهد گذشت چه كسي بالا و چه كسي پائين خواهد آمد. يادم مي آيد محاسبات بچه گي ام را چقدر عمر مي كنيم شايد 60، 70، 80 سال ولي يادم مي آيد در كوچكي از خدا خواستم كه 90 سال به من بدهد و اكنون از خودم مي پرسم چرا؟ نمي دانم چرا درجه عمر بالا مي رود ولي ارزشها پائين مي آيد خيلي ها عمر كردند ولي صعود نكردند يا ماندند(درجا زدند) يا رفتند(نزول كردند) مگر چقدر عمر مي كنيم؟ خيلي باشه 60، 70 سال نزديك 14 سالش كه توي بچه گي خرج مي شه مي مونه 46، 56 سال اگريك سومش هم خواب باشيم مي مونه 31، 38 سال حالا موقع خوردن و حمام رفتن و دستشويي رفتن و ... را ازش كم كنيم چي مي ماند؟ اما چرا روي عمر محاسبه كنيم چرا نيائيم روي ارزشها محاسبه كنيم چرا نيائيم بگوئيم مثلا براي دور كردن حسد از خودم به فلان مدت نيازمندم ولی خدایی اش انگار همين ديروز بود!
|