در شرح حال مرجع عاليقدر مرحوم آيت الله العظمي نجفي مرعشي رحمة الله از قول ايشان نوشته اند: روزگاري كه جوان تر بودم، روزي بر اثر مشكلات فراواني كه داشتم، از جمله مي خواستم دخترم را شوهر دهم، دستم از مال دنيا تهي بود و توان فراهم كردن جهيزيّه براي دخترم نداشتم، به حرم حضرت معصومه عليها السّلام رفتم و در حال ناراحتيِ آميخته به خشونت در حالي كه اشك مي ريختم گفتم: « اي سيّده و مولاي من، چرا نسبت به زندگي من اهميّت نمي دهي؟ چگونه با دست خالي جهيزيه دخترم را فراهم نمايم؟» سپس با دلي شكسته به خانه بازگشتم، در همان وقت حالت غشوه ( يك نوع مكاشفه) مرا فرا گرفت، در همان دم صداي كوبه در خانه را شنيدم، رفتم در را گشودم ديدم شخصي پشت در ايستاده گفت: « سيّده تو را مي طلبد». با شتاب به حرم رفتم، وقتي كه وارد صحن كهنه شدم ديدم چند كنيز ايوان طلا را تميز مي كنند، علّت را پرسيدم، گفتند: « اكنون سيّده مي آيد»پس از اندكي؛ حضرت فاطمه معصومه عليها السّلام آمد، در حالي كه در شكل و شمايل، مانند جدّه ام فاطمه زهرا عليها السّلام بود، زيرا قبلاً سه بار جدّه ام را در عالم خواب ديده بودم و جمال او را به خاطر سپرده بودم. به هر حال نزد عمّه ام حضرت معصومه عليها السّلام رفتم و دست او را بوسيدم، به من فرمود:« اي شهاب! كي ما در فكر تو نبوده ايم كه از دست ما شاكي هستي؟ تو از همان عصر كه به قم آمدي مورد نظر ما بوده اي.
يا فاطمه اشفعي لنا في الجنه
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:36  توسط سین.میم
|